تبلیغات
پرنس من

پرنس من
SS501 Fighting 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
از سریال های این وبلاگ کدام را میپسندید ؟






لینک دوستان
صفحات جانبی
دیگر امکانات
داستان روزانه

                blogکد بازی تمرکز حواس

 
          Flag Counter

 Seoul


عشق خون آشام

قسمت سی و هفتم

دو هفته از این ماجرا گذشت تو سالن غذا خوری بودیم با غذام بازی میکردم که  یه دفعه از

دهنم پرید ملینا : تو واسه اومدنت مهمونی ندادیا یادت باشه . جونگ مین یه نگاهی کرد و

با لبخند جونگ مین : باشه مهمونیم میگیرم من که میدونم چی تو سرته بیخود حرف مهمونی

بقیه داستان در ادامه :

و پیش نکش . از اولین مهمونیمون خیلی وقته گذشته دلم برا اون روزا تنگ شده برای همین

گفتم ، جونگ مینم دستم و گرفت تو دستش جونگ مین : باشه خانومی میخوای آخر همین هفته

بذارم ؟ ملینا : خیلی خوبه ، حالا اینطوری میتونم بیشتر خونش و بگردم ببینم چیزی در مورد

خون آشاما پیدا میکنم از روز آشناییمون تا حالا خیلی کارای عجیب ازش دیدم بخصوص خونشون

که رفته بودیم باید یه بهونه ای هم جور کنم که دوباره بریم به اون خونه ویلاییشون یا بهتره بگم

قصرشون . خیلی زود آخر هفته رسید منم آماده شدم و رفتم دمه آپارتمانش میخواستم در بزنم که

خودش در و باز کرد دعوتم کرد برم تو ، و هدیه ای که خریده بودم و بهش دادم و نشستم رو مبل

جونگ مینم رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد با سینیه شربت اومد و اونا رو گذاشت رو میز یکم

با هم حرف زدیم و جونگ مین دوباره رفت تو آشپز خونه من دیدم دیر کرد ته سالن یه کتابخونه

نسبتا" بزرگ بود رفتم اونجا و مشغول نگاه کردن کتابا شدم چشمم به یه کتاب قدیمی و عجیب افتاد

از تو قفسه برش داشتم برگه های کتاب زرد و کهنه میزد و به خطی بود که من تا حالا ندیده بودم

عکسای جالبی هم داشت (فرشته و آدم و یه چیزایی هم بودن انگار خون آشام بودن با آدما

میجنگیدن متنش نه انگلیسی بود نه روسی من هر چی فکر کردم نفهمیدم چه خطیه سرگرم دیدن

کتاب بودم که یه چیزی مثل فشنگ اومد و یه دفعه کتاب و از دستم کشید ، فهمیدم جونگ مینه با

خنده گفتم ملینا : هووووو وَه چه خبرته نمیخواستم کتابت و بخورم که ، کتاب جالبی بود داشتم فقط

نگاه میکردم تو کتاب هم میخونی یا برا کلاسش این کتابخونه رو درست کردی ؟ جونگ مین دستم و

گرفت و برد نشوند رو مبل و گفت جونگ مین : بعضی وقتا میخونم ملینا : بیشتر چه کتابایی میخونی؟

جونگ مین : برام فرقی نمیکنه هر کتابی باشه میخونم ملینا : منم کتابای روانشناسی و ماوراعی و

معمایی دوست دارم از تاریخ باستانم خوشم میاد اگه بدت نمیاد من برم بقیه کتاباتم ببینم شاید بخوام

یکی دوتاش و قرض بگیرم . باهم رفتم طرف کتابخونه بیشتر کتاباش تاریخی بود و یه زبون خاص

ملینا : اینا به چه زبونی نوشته شده تو میتونی بخونیشون ؟ رمان نداری من که ندیدم . چند دقیقه ای

اونجا بودیم و بالاخره من چندتا کتاب به زبون انگلیسی پیدا کردم و ملینا : میتونم اینا رو ببرم ؟

جونگ مین : باشه حالا بیا بریم ببین چه شامی برات درست کردم فقط مواظب انگشتات باش .

تقریبا" غذامون تموم شده بود که گفتم ملینا : خیلی خوب بود راستش و بگو خودت درست کردی یا

از بیرون خریدی ؟ دفعه قبلی از بس استرس داشتم اصلا" نفهمیدم چی خوردم و میخواستم زودتر

برم خونم جونگ مین : یه چیزی بپرسم  ناراحت نمیشی؟ ملینا : نه نمیشم بپرس

جونگ مین : الآنم همون حس و داری میخوای زودتر بری خونت؟استرست برای چیه ؟میخوام بدونم

ملینا : خونت یا دکوراسون و رنگ خونت حس ترس به آدم میده همه چی تیره و سیاهه البته اتاق

خوابت یکم روشنتره (قرمز) خونه خودته من نظر شخصیم و گفتم اگه ناراحت نشی باید بگم مثل

خونه خون آشاماس اونا از رنگ سیاه و قرمز خیلی خوششون میاد جونگ مین : اونا از یه چیز دیگه

هم خوششون میاد . خودش و بهم نزدیک کرد و صورتش و چسبوند به صورتم و هی بو میکشید و هرم

گرم نفسش و رو گردنم حس کردم برای یه لحظه ترسی همه جام و گرفت به نیم ثانیه من و بغل کرد و

برد تو تو اتاق و گذاشتم رو تختش ، سرش و آورد دم گوشم آروم جونگ مین : همینجا بمون تا برگردم

برگشتنش یه کم طول کشید منم بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم رو میز آینه کلی لوازم آرایشی بود

کلی هم کرم پودر و چیزای دیگه بود دوباره فضولیم گل کرد تمام کشوها رو باز کردم کلی کرم پودر انبار

کرده بود تعجب کردم این که یه مرد چرا باید همیچین چیزایی داشته باشه اونم اینقدر زیاد نکنه دوجنسیه؟

تو کمدهاشم فقط لباس بود چیز مشکوکی ندیدم خم شده بودم داشتم لابلای چیزاش و میدیدم که دستم خورد

ته کمد یه صدای داد انگار پشتش خالی باشه ، دوباره زدم به ته کمد ، درسته پشتش خالی بود دنبال یه

چیزی میگشتم که در از کجا باز میشه که صدای در شنیدم زود در ِ کمود و بستم و رفتم رو تخت نشستم .



داغ کن - کلوب دات کام
طبقه بندی: داستان های کره ای،
برچسب ها: عشق، خون آشام، داستان،
[ چهارشنبه 18 دی 1392 ] [ 08:42 ق.ظ ] [ سارا یونگی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

I♥YS•rس‹

     این صفحه را به اشتراک بگذارید
سیستم افزایش آمار هوشمند تک باکس
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

كد ماوس

« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools

وکیل دادگستری

- وکیل دادگستری خرید گن لاغری خرید عینک آفتابی خرید کیف آلوما والت فروشگاه تی شرت محرم تی شرت طرح محرم تی شرت محرم گن لاغری مردانه تی شرت محرم شبکه اجتماعی هفت آسمان - برترین جامعه مجازی ایرانیان خرید گن لاغری ساعت مچی کاسیو آموزش خیاطی - آموزش خیاطی خرید ساعت کاسیو خرید ساعت مچی خرید گن لاغری مردانه تی شرت لاغری مردانه slim n lift دانلود آهنگ های جدید - دانلود آهنگ های جدید خرید چراغ خواب لاک پشتی شلمن - خرید چراغ خواب لاک پشتی شلمن